كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
237
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
قالَ گفت خدا فَإِنَّها پس به درستى كه ارض مقدسه مُحَرَّمَةٌ حرام است عَلَيْهِمْ بر ايشان يعنى نهدرآيند و نه مالك شوند بدان بسبب شامت نافرمانى أَرْبَعِينَ سَنَةً چهل سال يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ سرگردان و متحير مىروند در زمين تيه كه شش فرسخست از شهر مصر پس قوم موسى چهل سال در ان زمين سرگردان بودند هر صباح عزيمت سفر كردندى و تا شام راه رفتندى و شب همانجا بودندى كه بامداد از آنجا رحلت كرده بودند و قولى آنست كه بعد از چهل سال موسى ع با بعضى از بنى اسرائيل كه مانده بودند برفت و اريحا را بگشاد و مدتى آنجا بود و اصح آنست كه موسى و هارون در تيه وفات كردند و اغلب اهل تيه مردند و اولاد ايشان جوانان توانا رسيدند و خداى تعالى يوشع را پيغمبرى داد و ايشان به دو بيعت كردند و يوشع برفت و ولايت ايليا و اريحا بگرفت و بنياد جباران برانداخت در اخبار آمد كه چون موسى بر قوم خود دعا گفت و حكم شد كه چهل سال سرگردان باشند موسى از ان پشيمان شد و حق سبحانه و تعالى با وى خطاب كرد كه چون حكم كرديم بتحير و سرگشتگى ايشان فَلا تَأْسَ پس تو اندوهناك مباش عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ بر گروه فاسقان و در تبيان گفته كه خطاب با حضرت پيغمبرست ص مىفرمايد كه قوم موسى مدتى سرگشته بودند تو بر ايشان اندوه مخور كه بسبب نافرمانى و فسق سزاوار نفرين موسى شدند وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ و بخوان بر اهل كتاب نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ خبر دو پسر آدم را كه از صلب او بودند قابيل و هابيل بِالْحَقِّ خواندنى به درستى و راستى و خبر ايشان بر سبيل اجمال آنست كه حوا رض بهر بطنى دخترى و پسرى مىآوردى چون بزرگ مىشدند آدم جاريه يك بطن را به غلام ديگر مىداد و آنكه با قابيل زاده بود اقليما نام داشت و در غايت حسن بود و توام هابيل را ليوذا مىگفتند و او چندان جمالى نداشت چون برسيدند آدم ع ليوذا را بقابيل نامزد كرد و اقليما را به هابيل قابيل ازين حكم ابا نموده گفت خواهر من اجملست و با من در رحم بوده او به من اولى است آدم گفت كه حكم خدا بر اين وجه صدور يافته مرا درين چه اختيار قابيل مسلم نداشت و گفت تو هابيل را پيش از من دوست مىدارى لا جرم آنكه خوبروىترست به دو مىدهى آدم ع فرمود كه اگر سخن مرا باور نمىكنى هر يك از شما قربانى كنيد بهآنچه مىتوانيد قربانى هر كرا مقبول گردد اقليما از آن او باشد حق سبحانه ازين قصّه خبر مىدهد إِذْ قَرَّبا چون قربانى كردند يعنى تقرب جستند هر يك از ايشان قُرْباناً تقرب جستنى به قربانى خود هابيل گوسفنددار بود بره فربه كه بهغايت دوست مىداشت بياورد و سر كوهى نهاد و نيت كرد كه اگر قربانى من قبول نهگردد ترك اقليما كنم و قابيل صاحب زرع بود دسته گندم ضعيف و كم دانه بياورد و در همان موضع بنهاد و با خود گفت كه اگر اين قربانى من قبول شود فبها و اگر نه من دست از خواهر خود باز ندارم فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما پس قبول كرده شد قربانى يكى از ايشان كه هابيل بود بدان نوع كه آتش سفيد بىدود از آسمان فرود آمده گوسفند را بخورد وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ و مقبول نشد از ديگرى كه قابيل بود و آتش از قربانى او درگذشت و به خوردن او ملتفت نهگشت قابيل را آتش خشم باشتعال درآمده دود حسد ديده بصيرت او را تيره كرد قالَ گفت مر هابيل را لَأَقْتُلَنَّكَ به خدا كه ترا بكشم براى آنكه قربانى تو مقبول شد و از آن من مردود قالَ گفت هابيل إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ جزين نيست كه قبول مىكند خدا مِنَ الْمُتَّقِينَ از پرهيزگاران كه در قربانى نيّت خود را خالص ساختهاند لَئِنْ بَسَطْتَ اگر بگشائى و دراز كنى إِلَيَّ يَدَكَ بسوى من دست خود را لِتَقْتُلَنِي تا مرا بكشى ما أَنَا بِباسِطٍ من بارى نيستم درازكننده يَدِيَ إِلَيْكَ دست خود را بسوى تو لِأَقْتُلَكَ تا ترا بكشم إِنِّي أَخافُ اللَّهَ به درستى كه من مىترسم از خداى رَبَّ الْعالَمِينَ كه پروردگار عالميان است با آنكه هابيل از قابيل قوىتر و باشوكتتر بود اما تسليم شد مر قتل را از ترس خدا پس گفت .